دستش را گذاشته روی زنگ و بر نمیدارد، «حتما باز نوید پسر همسایه
کناری است که بچههای کوچه را به هوای بازی فوتبال دور خودش جمع کرده، حالا
هم توپشان افتاده در حیاط ما و میخواهند من آن را به آنها پس
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
میخواهم زندگی کنم، این خواسته زیادی است. این حرفها بخشی از
جملات زن جوانی بود که با دستان لاغر و لرزانش زیر برگه شکایتش را امضا
میزد تا مثل هزاران زنی که روی نیمکتهای فلزی راهروهای دادگاه خانواد
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
در بین تمامی اهالی مدرسه به حسن خلق و صبوری معروف بود، همه
کارمندان و دانشآموزان مدرسه او را معلمی دلسوز و فداکار میدانستند که
ارتباط بسیار خوبی با شاگردانش داشته و از این منظر او را فردی موفق
می
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
- امیررضا! امیررضا! بدو بیا دیگه!
امیررضا تر و فرز خودش رو رسوند توی هال. موهایش هنوز مثل جوجه تیغی بالا بود.
- پسرم! تا من این سیبا رو میچینم توی ظرف تو هم یه دستمال بکش رو سفره که خاک نشسته رو
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
روزی که هواپیما روی باند فرودگاه امام(ره) فرود آمد، من با
بیتفاوتی داخل هواپیما روی صندلی بسیار راحتی لم داده بودم و از پنجره
کوچک آن بیرون را تماشا میکردم. همیشه لحظه برخواستن هواپیما را بیشتر ا
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی